|
عيد غدير بر شما مبارك
شما را به خواندن يك شعر قديمي كه سال ها از نگارش آن مي گذرد دعوت مي كنم . اينجا تنها نيستم عنكبوتي تاب مي خورد از سقفي مربع ميان دو مردمك خيره ي گرد مارمولكي بي صدا نگاهم مي كند دستانم ديوار هاي كناري را لمس مي كند وپاهايم ديوار روبرو را سقف بلند مي شود و كوچك انگار در چاهي سر پوشيده به دنبال نفس ها يم مي گردم عنكبوت تا طعمه تار مي تند راه گريزي نيست گرفتار در حلقوم سرنوشت مثل مار مولك در تنگناي تار عنكبوت روي سياهي سقف راه مي رود باز از كنجي آويزان مي شود كه ميان دو مردمك خيره ي من نيست وعنكبوت باز تاب مي خورد وزندگي باز چرخ
اتوبوس ترمز کرد و چند مسافر سوار شدند . پیرزنی که بین مسافرها بود ، خود را به سختی از پله ها بالا کشید ؛آمد و درسـت بالای سر من ایستـاد . مانتویی قهوه ای بر تن داشت ؛ کمی هم چاق بود . عصا را داد به دستـی که دستـه گل داشت و دست دیگرش را گذاشت روی صندلی . نگاهش کردم . چند قطره عرق بر پیشانی داشت و نفس هایش به شمارش افتاده بود . از جا برخاستم تا جای من بنشیند . به صورتم خیره شد و گفت : - پیر شی مادر !
همراهانم به دلیل به روز نبودنم عذر خواهی می کنم و شما را به خوانش شعری دعوت می کنم .نقد شما خوشحالم می کند . با درود فراوان پا برهنه کنار ساحل راه می روم کرمها این شیطانهای کوچک از لای انگشتانم جوانه می زنند و درون ِ من پر از آشوب سِیلی از سیلی دریا بر صورت ناهنجار صخره عصری طوفانی خیس و گزنده ماهی هایی که فسیل فسیل هایی که قاب قاب هایی که … قلاب ها با طعمه بر می گردند آسمان خاکستری دریا در کمین آب کم کم در من فرو می رود انگار ریشه داده ام به آسمان انگار بر عکس می رویم آبی یا شاید خاکستری تابستان سال ۸۷
1. باتو درختم آه چقدر دلم گنجشک می خواهد ! نیستی که می آیم قدمهایت هنوز سبز وقدم هایم روی قدم هایت می خشکد. بود و نبودم چه فرق دارد؟ قطار دوباره خواهد رفت نیستم که می روی .
گنجشکها نقطه گنجشک سر خط مثل همیشه به حیاط می روی. گنجشــکها با جیک جیکشـان حیاط را روی سـر گذاشته اند . تا تو را می بیننـد ، از روی درخت پاییـن می آیند و در فاصلــه ی قدمهایت مشغول بازی می شونــد . از ورجه وورجه شـان خنـده ات می گیرد . آنقدر به تو نزدیک شده اند که می ترسی پا رویشان بگذاری . از توی جیب ژاکتت برایشان گندم می ریزی . نوک می زنند ؛ حتی چند دانه گندمی را که روی دمپایی ات ، لابه لای انگشتـان پایت ریخته ، بدون ترس برمی چینند . از تماس نوکشان با انگشتان پایت احساس خوبی پیدا می کنی، دلت می خواهد سر کوچکشــان را با دل انگشتــان دستت لمس کنی . می نشینی . می پرند و
|
About
مطالب پیشینآذر 1388مهر 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 تیر 1387 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 دوستان
شانه به شانه |